سلام دوستان و "یه دوست" ببخشید که جوابتونو نمیدم چند وقت اصلا حال جسمیم خوب نیست همش بی حالم سنگینم ماه مبارک تموم شه میام باز التماس دعا

تاريخ : شنبه چهارم مرداد 1393 | 22:37 | نویسنده : م |
سلام دوستان

خوبید

ماه رمضون خیلی واسه من پر برکت بود

اتفاق جدید تو زندگی ما افتاده که واسه من خیلی جذابه شاید بعدا گفتم

خدایا شکررررررررررررررررررررررررررررررت



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 0:22 | نویسنده : م |
دوستان سلام

امروز یه کلیپ دیدم از جناب اقای فریدون مشیری که با صدای دوست داشتنی شون شعری و خوندن به اسم گرگ

خیلی زیبا بود

اینم ادرس دانلود  کلیپ اش http://www.aparat.com/v/JONIA

گفت دانایی که: گرگی خیره سر

                                       هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

                                       روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

                                        صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

                                         سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

                                            هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

                                            رفته رفته می‌شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می‌کند

                                            خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

                                            وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

                                             ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

                                             گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند

                                            گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند

                                            گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

                                            با که باید گفت این حال عجیب؟

مشیری


تاريخ : شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 | 18:16 | نویسنده : م |
آنان که "عوض" شدنشان بعید است

"عوضی" شدنشان قطعی است...

شک نکن


تاريخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 17:46 | نویسنده : م |

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:54 | نویسنده : م |
قابل توجه یه دوست

منم بی ادبی شما رو یادم نرفته



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:37 | نویسنده : م |
تاريخ : جمعه سوم آبان 1392 | 19:36 | نویسنده : م |
از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند



تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر 1392 | 2:48 | نویسنده : م |
دیگه زندگی منم داره سر و سامونشو میگیره

خونه و تحویل دادن

وسایل رضا و جهیزیه منو بریم و داریم کم کم کارامونو میکنیم که بعد ماه صفر ایشالا بریم پیش امام رضا و بریم سر خونه و زندگیمون

خدایا شکرت

خیلی کمکمون کردی

خونوادم خیلی حمت کشیدن

دوره عقد به نظرم خیلی سخته طولانی شدنش

ادم دیگه احساس مزاحمت میکنه

خدایا کمک کن تا زندگی شیرینی داشته باشیم

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | 16:31 | نویسنده : م |
امروی حالم گرفته است دقیقا تو یه روز خبر بهم رسید که شوهر دوتا دوستام معتادن

خیلی وحشتناکه

خیلی خوب حرفای دوستمو درک میکردم

وقتی حالات ندگیشو توصیف میکرد انگار واقعا میفهمم چی میگه

طفلک دوست اول ابتداییم بود ولی قشنگ می شد حس کنی که چقد به یه گوش شنوا نیا داره تا دردای دلشو بگه

خیلی سخته خدایا خودت کمکشون کن

براشون فقط میتونم دعا کنم و این سخته

تا خونه می گفتم خدایا ما خیلی بنده های ناشکری هستیم

خدایا شککککککککککککککککککککککرت

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 18:18 | نویسنده : م |

گاهی شیطان حل می شود در فنجان
 
 


شیـطان اندازه یک حبـــه قند اســــت . . .

گاهی می افتـــد تـــوی فنجـــانِ دل مــــا . . .

حل مــی شود آرام آرام . . .

بی آنکـه اصلـا ما بفهمیـم . . .

و روحمـان سـر می کشد آن را . . .

آن چای شیــریـن را . . .

شیـطان زهـرآگیــن دیــریــــن را . . .

آن وقـت او، خـون مـــی شـــود در خـــانه تن . . .

مـی چرخـد و مـــی گـردد و مـی مـانـد آنجـا . . .

او می شــــود مـن

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 16:39 | نویسنده : م |

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

 

زنده یاد حسین پناهی



تاريخ : شنبه بیستم آبان 1391 | 12:54 | نویسنده : م |

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

 

زنده یاد حسین پناهی



تاريخ : شنبه بیستم آبان 1391 | 12:54 | نویسنده : م |

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ،

در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ،

چون از مغز خالی بود.

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ،

ولی من او  را هم نخواستم ، چون زیبا نبود.

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که

 هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود .

 ولی با او هم ازدواج نکردم

دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به

دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم!!!

هیچ کس کامل نیست!!!



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | 17:23 | نویسنده : م |


تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 13:36 | نویسنده : م |
این حس زیباست که روزایی تو زندگیت حس میکنی همسرت واقعا تو رو دست داره

یه حس ناب تو این دنیای پراز دغدغه



تاريخ : شنبه یکم مهر 1391 | 15:59 | نویسنده : م |

مهر می آید اللهم عجل لولیک الفرج:

کشتی نساز ای نوح، طوفان نخواهد آمد!

بر شوره زار دلها، باران نخواهد آمد!

شاید به شعر تلخم، خرده بگیری، امّا

جایی که سفره خالیست، ایمان نخواهد آمد!

رفتی کلاس اوّل، این جمله را عوض کن:

آن مرد تا نیاید، باران نخواهد آمد ...



تاريخ : شنبه یکم مهر 1391 | 15:51 | نویسنده : م |

همیشه یادت باشه اگه گدا دیدیدی

هیچ وقت تو دلت نگو راست میگه یا دروغ میگه

بهش کمک کنم یا نکنم

آدم خوبیه یا نه

چشماتو ببندو کمکش کن

تا وقتی رفتی گدایی پیش خدا

خداهم این سوالا رو تودلش نپرسه

چشماشو ببنده و بهت بده...



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 21:10 | نویسنده : م |
گاهی خدا به ما می فهمونه که به امید بندهاش نباشیم فقط به امید خودش باشیم و این لحظه خیلی خجالت اور

خجالت از خدایی که همه امور دنیا دست اونه اما ما بهش ایمان نداریم



تاريخ : جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 | 22:40 | نویسنده : م |

خدای تو فقط متعلق به تو تنها نیست

اگز به چیزی دست نیافتی شاید بنده ای از تو محتاج تر است که تو نمی دانی اما خدای او میداند!!

صبور باش



تاريخ : شنبه بیست و چهارم تیر 1391 | 20:25 | نویسنده : م |
تاريخ : شنبه بیست و چهارم تیر 1391 | 19:46 | نویسنده : م |

گاهی مثل باران باید بارید ، زندگی بخشید، ‌طراوت داد . . . و رفت ...



تاريخ : سه شنبه بیستم تیر 1391 | 13:18 | نویسنده : م |

جهنمی به پا میکند دلم وقتی آرزویی در ذهن بیاید و تو میان آن نباشی !



تاريخ : سه شنبه بیستم تیر 1391 | 13:17 | نویسنده : م |
خدایا شکرررررررررررت بخاطر خوبی های همسرم

 



تاريخ : جمعه شانزدهم تیر 1391 | 23:54 | نویسنده : م |
گاهی باید چشماتو ببندی به چیزایی که فکر کردن اونها اعصابتو خورد میکنه و زندگیتو تلخ میکنه

گاهی باید خودتو به کوچه علی چپ بزنی

تا فکرت اروم تر باشه

از حساسیت های بیجا چیزی حل نمیشه

با همه ای تفاسیر سخته

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم تیر 1391 | 20:27 | نویسنده : م |
گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی

یا اصلا بغلش کنی و ببوسیش

که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی !!



تاريخ : دوشنبه دوازدهم تیر 1391 | 18:6 | نویسنده : م |
مردان کوچک در ارزوی اسایش مردان بزرگ اند

و مردان بزرگ در ارزوی ارامش مردان کوچک اند



تاريخ : دوشنبه دوازدهم تیر 1391 | 0:27 | نویسنده : م |
گاهی ما با حرفامون ریشه یک انسانو خراب می کنیم و این خیلی بد

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 | 16:23 | نویسنده : م |

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:

 

فردا چه می کنی؟

 

گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.

 

همسرش گفت: بگو ان شاءا...

 

او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.

 

از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.

 

ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.

 

همسرش گفت: کیست؟

 

او جواب داد: ان شاءا... منم.




تاريخ : چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 | 15:55 | نویسنده : م |
وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت ، از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم ...



تاريخ : چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 | 15:40 | نویسنده : م |
  • قالب میهن بلاگ
  • قالب وبلاگ